تبليغاتX
گنبد مینــا





















گنبد مینــا

 

1)

هرچه بیشتر می پوشمت

کمتر پنهان می مانی

ذات الریه ی روح ِ عریان ِ من!  

 

 

2)

خورشید

روز را مکرر می کند

چشم های تو

اشک های مرا...

 

 

3)

چکه می کند نبودنت

سقف ِ صبرم روزن دارد...

 

پ.ن:چقدر خوب است جسارت.جسارت قبول مرگ یکبار و شیون یک بار،جسارت خط زدن کامل آدم ها بدون واهمه و ملاحظه (آخ که چقدر دوست دارم بعضی جاها خط بخورم!)،جسارت یکبار دیگر دل به دریا زدن،جسارت پنهان نکردن و سمج بودن و مهمتر از همه جسارت گفتن آن جمله ی تکفیر شده ی نیمی قدیسه،نیمی هرجایی و ...! همان جسارتی که ندارم،که نــ دارد،که ندارند ...

 

+ شنبه هفتم آذر 1388ساعت14:50 نازیلا |

 

گناهِ ع ش ق پای من

من که هبوط کنم

تــــو

تا بهشت گمشده

صعود خواهی کرد.

 

پ.ن: باور نکن آرامشم را    دست که بسایی    به پیچش ِ این لبخنده های گچی    پوچ می شوند.

                                                               Snow

+ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت22:47 نازیلا |

 

تو نیستی

قله ها

بی ضرباهنگ آوای تیشه ها

پیر می شوند...

نسیم تلخ می وزد

خالی از عطر ِ شیرین گل های صحرایی

...

تو نیستی

زندگی

تاجی است وارونه بر سر

چلیپایی چوبین بر دوش

نعلینی پاره،بی باره به راه

بغض های بی چاره،اشک هایی سر به راه

...

تو نیستی

گیسوانی،سیم بر ِ دردند

دست هایی،خون سردتر از سردند

بازوان مهر،حلقه های بی نگین اند

دو نیم شدن دل،تجسد اندوه،احیای مردگان شک

معجزات واجب التمکین اند!!!

...

تو نیستی

بی تو

از الف آغاز اندوه

تا یای ِ انتهای ویرانی

راهی نیست...

آهی نیست...

 

 

پ.ن:تـُنگ دستانم تـَنگ که می شود،ماهی تر می شوی تو:لغزنده تر...فرارتر...!

بی ربط/باربط نوشت:"آنها نمی دانند کسی که سر بر سینه ی معشوق اش می گذارد و می گرید،می تواند سر بر خاک سرزمین اش نیز بگذارد و بگرید."|نِزار قَبّانی|

 

+ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت23:2 نازیلا | |

 

فاصله

پیرزن عبوسی است

گوشش سنگین است

و چشم اش بدهکار هیچ اشکی نیست

فاصله

پیرزن ترشرویی است

نفس اش می رود

دو قدم که با دل آدم راه می آید

فاصله

پیرزن عبوسی است

فراموش کار است

هی یادش می رود

که یادها را کجا گذاشته

و خاطره ها را توی کدام پستو پنهان کرده

فاصله

پیرزن ترشرویی است

سرمایی است

هی لرز می کند

و همیشه ی خدا دارد یک پلیور خاکستری می بافد

برای جاده ها

که هر روز قد می کشند و بلندتر می شوند

فاصله

پیرزن عبوسی است

ولی آفتاب لب بام نیست

پای اش هم هیچ لب گور نیست

سُر و مُر و سالم است

عصا زنان طول و عرض حوصله ی مرا

بالا و پایین می کند

 

 

پ.ن:درسته دلم دریاست ماه من،ولی این همه جزر و مد خرابی به بار میاره ها!!!

 


ادامه مطلب

+ جمعه هشتم آبان 1388ساعت23:53 نازیلا |

 

ببار بر من

ای روان نمناک خزان!

فریب تسکین باش

به تسلسل ِ عطش ِ گلوگاه ِ تفته ام

به استسقای بی سقفِ سینه ام

 

ببار بر من

ای سروش ِ سرشک فشان ِ سیراب شدن از شور ِ پاییز

که حنجره ای سوخته

نه مُعبّر سکوت است

نه مفسّر فریاد

نه تلفظ نام تو را می تواند حتی...

 

ببار روی ویرانه های من...

روی خشکی ترک خورده ی لب هام

که شکاف می زند

پوسته ی خواستن را تا عمق درد

 

ببار بر من...

فریب تسکین باش

به دمی گریز از آتش ِعطش

به خنکای بازدمی که نغمه ای باشد

نه نفیری...

 

 

پ.ن:"طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد     در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد"

 

بی ربط نوشت :...بابایی می خواند و چشم هایش ـ که باز نمی توانم تشخیص بدهم کهربایی است یا سبز ـ برق می زند:"خدا کاری بکن بارون بباره/که یارم طاقت گرما نداره"...من و مینا ریسه می رویم از خنده...

هی خانم ِوکیل مدافع ِ شیطان! دلم بی هوا تنگ شد برایت و البته صدبار بیشتر برای بابایی!

 

+ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت20:29 نازیلا | |

 

رد ِ حنجره ات

روی لب ِ واج های بکر

رهــــا

چونان بوسه ای عجولانه و پنهانی!

...گیسوان واژه ها

                    - نطفه زنان - 

رهـا می شوند

                     روی پیشانی من...

                     روی شانه های من...

ماه پیشانی قصه می شوم

گیس گلابتون شب های بی ستاره!

شهر آشوب ِِ آوای ِ سرخ ِ تو

طیلسان ِ رازپوشی پیشانی من است!

رهــــا... رهــــا

شعری تازه به واژه گاه پیشانی ام بخوان

بخوااان!

بخوااان!

  

پ.ن:همه عالم به خصم،"غرض اندر میان سلامت توست"

 

+ جمعه دهم مهر 1388ساعت22:44 نازیلا | |

 

زیر نقاب سپید ات،طره ای موی شبرنگ روی پیشانی ات موج می زد!

 

تمام شمشادهای باغ

بلندای تو را گواهی داده اند

ای مستی ِمستور ِِتاک

ای شعر بلند قامت ات

مچاله ی پنجه های خاک!

 

روشنای تو هنوز

تمامی ظلمت را سقف می شکافد

سرو پژمرده ی من!

چونان ماه ی

که در شکافی تیره

نقاب اش می گشایند

پیش از محاق!

 

 

برای پ.ص

پ.ن:می توان با کلام ن و ا خ ت یا نواخت!!!

 

+ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت0:0 نازیلا |

 

سیاهی وزیدن آغازید

شرم

در کشاله ی اطناب نگاهت

به ایجاز لبانت آویخت

دستی لرزید

پلکی فروریخت

پنجه های ساعت گزگز کرد

و زمان

حول مردمک سیاه چشم تو

از طواف باز ایستاد!

...

تابیدیم!

 

پ.ن:قوس ِشانه ی نیازم مبین...رد آخرین قوس و قزح ها خیره و خمیده ام کرده اند...همین! 

 

+ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت18:41 نازیلا | |